تبليغاتX
m.delighandi با شما در روزهاي تنهايي ...
سلام به همه ی دوستای گل خودم...

 چند وقته که آپ نکردم راستش حسابی سرم شلوغ بود  ، کار و امتحانو ، کلاس و از همه مهمتر اردو  چند تا کار دیگه خیلی وقتمو گرفته بود ... 

 خلاصه اگه یه وقت سر زدید و اپ نبود ببخشید..

یه آف برام اومد خیلی قشنگ بود دلم نیومد براتون ننویسم ...

هفت شهر عشق :

۱- نگاه دلربایی

۲- دیدار و آشنایی

۳-روزهای شیرین و طلایی

۴- بهانه ، فکر جدایی

۵- بی وفایی

۶- درویی و بی اعتنایی

۷ - آه ، اشک ،جدایی ...

              شما تو کدوم شهر ساکنید ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:18 توسط مهدی |

سلام به همهی دوستای گلم . یه چند تا مطلب قشنگ برام فرستادن حیفه نخونید...

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم

 

این برا اونایی که میخوان برن مکه ....

  خیلی ممنون از همه تون که مرهم تنهاییهامید .

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:19 توسط مهدی |

 اشكي كه بي‌صداست

 پشتي كه بي‌پناست

دستي كه بسته است

 پايي كه خسته است

دل را كه عاشق است

 حرفي كه صادق است

 شعري كه بي‌بهاست

شرمي كه آشناست

دارايي من است

                               ارزاني شماست

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:51 توسط مهدی |

سلام .

  دوستای گلم این هفته خیلی قشنگ برام شروع شد . قصه های قشنگی رو به فصلهای زندگیم اضافه کردم  .

 راستش تهرلن خیلی چیزاش خوبه ، کسب و کار خیلی خوبه ، آدم خیلی راحتتره ، کاشکی دل تنگی امونم میداد یکم زندگی کنم .

 کاشکی اینجا تنها نبودم .

  ولی یه خبر بد به دوستای عزیز . اونطوری که داره پیش میره و اگه خدا بخواد ، اول مهر بر میگردم بوشهر ، راستش تا اونموقع کارم تو این شرکته تموم میشه ، کلاسامم اگه تموم بشه ،یه کاری قراره بکنم تو بوشهر . دعا کنید جور بشه برگردم .

  راستی امروز به یه شعر برخوردم که خیلی برام معنا داشت

  یکم بش فکر کنید خیلی قشنگه....

 

 

 

 

  کاش معشوق طلب جان ز عاشق میکرد ....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:41 توسط مهدی |

 

 

سلام . يه روز يه دوست ، وقتي داشت براي آخرين بار بهم ميگفت خداحافظ ،‌بهم گفت راستي تو كتاب شازده كوچولو رو خوندي مهدي؟

 جواب دادم نه بابا . من ۲۰ سالمه .

 گفت : پس برو بگير و بخونش خيلي بدردت مي خوره !!  خداحافظ

 گذشت . تا ۲ روز پيش ،‌ساعت ۱۰ شب تو پارك گفتگو  غرق تنهايي خودم بودم كه يهو چشمم افتاد به كتابفروشيه و پشت ويترينش كتاب شازده كوچولو رو ديدم . پريدم خريدمش .

 تا حدود ۱۱ هونجا دم در كتابفروشي ميخوندمش .

  خيلي كتاب قشنگيه .هنوز تمومش نكردم . اما وقتي تو ماشين داشتم مي خوندمش به خط آبي كه  رسيدم بي اختيار گريه ام گرفت .

 براتون تعريف ميكنم :

    تو سياره شازده كوچولو يه گل سر از زمين در ميآره ، اين گل بعد از اينكه سر از زمين در مياره  به شازده كوچولو مي گه : ببخشيد سرو وضعم بهم ريخته اس و عشوه گريش شروع ميشه ...

 شازده ميگه : چقد زيباييد.

گل: پس چي من و خورشيد تو يه روز به دنيا اومديم .

 داستان ادامه داره با ناز و عشوه كردنهاي بيشتر گل تا جاييكه شازده كوچولو عزم سفر ميكنه و آتشفشاناي سياره شو مي بنده و تميز ميكنه و آخرين آب رو به گل ميده و مي خواد بزارتش زير حباب

 بهش ميگه : خداحافظ

 گل:جوابي نمي ده

 شازده كوچولو :خدا حافظ

 گل: سرفه كرد و به زبان آمد و گفت :

    

     من سبك مغز بودم . ازت عذر مي خوام سعي كن خوشبخت باشي. ( اينجاشو گفتم)

  شازده از اينكه باز به سركوفتها و سرزنش هاي گل بر نخورده بود متعجب مي شه و از اين محبت آرام سر در نمي آره .

 گل مي گه:  خب ديگه دوستت دارم .اين كه تو روحت هم از اين موضوع خبر دار نشد تقصير منه . باشه ، زياد مهم نيست اما تو هم مثل من بي عقل بودي ... سعي كن خوشبخت بشي . اين حباب را هم بگذار كنار ديگر بدردم نمي خورد . داستان ادامه پيدا ميكنه ..

    .تو اين كتاب چيزايي رو ميخوني كه ظا هرا براي بچه ها نوشته شده اما بعضي بزرگترها هم  ار درك عميقش عاجزن  ...

   سايه بانتان پروردگار .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:27 توسط مهدی |